...
بزن مرا..
مثل تارهای مغموم تاری ، تا بنوازم تو را
بخوان مرا..
تا آخرین خونابه جوانی ام را بسورایم
تورا از یاد برده ام ،بانوی رویای هر شبم
آماده ام ... تا هرکجا که بخوانیم.
تا انتهای این مسیر
تا صبح،تا نهایت دریا
تا تلاقی یک نگاه
تا بوسه ای ناب
تا تولد پروانه،تا شکوفه ها
تا کوچ پرستوها
تا پیوند نیلوفران و سرو شعر شاملو
تا هم آغوشی
تا گناه ناکرده
تا قله های بی گناهان مصلوب جلجتا
تا هر آنجا که تو بخوانيم،بانوی ممنوع من...
گوسفندان در جهالتشان مغلوب گرگ
پروانه به شوق وصل مغلوب آتش
ماهی سیاه قصه بهرنگ اسیر مرغ ماهی خوار
و من در انتظار دیدنت ... کور خواهم شد.
تا بیایی دیرخواهدبود،بانوی دیر یافته
دستهای من تمام خواهد شد...
توانم نیست تا به گلبرگ های روئیده در باغچه خوش آمد بگویم
این میهمانان غافل
اینجا نه بشارتی است از حیات ، نه طراوت هوایی
آفتاب سوزان و جوانه های سوخته در تمنای بارور شدن
ای گلبرگ نو رسیده از کارزار زمین ، سلام
اینجا همه چیز نابرابر است حتی آبیاری باغبان پیر...
تنم بوی خاک میدهد و واژگانم گمشته در مسیر ، برای خلق یک جمله ناقص
کنار پنجره مغموم تا به مساوات تقسیم کنم تنهایی ام را با ستارگان بی سوسو
باران می بارد !
و ستاره ها پشت عظمت ابرها مدفونند...
پر می شود از من ،احساسم و افکار ِ تیپا خورده مغشوش
واژه های درهم و برهم ، بی قافیه و نظم...
همیشه در چهارچوب این نظم لعنتی محصور بوده ام.
دیگر نمی خواهم .. این همه نظم!! چرخش زمین و کائنات و خدا.
تنها در حیرتم چرا عدالتش در دایره این نظم سینه چاک نمی چرخد.
فربه های عرق کرده از چربی و کودکان ِ نی قلیان از سوء تغذیه.
اصلا نمی خواهم در هیبت ِ این نظم بگنجم،نه این جملات ِافسرده مشوش نه این روزمرگی تنظیم شده میان ِ دقایق ساعت!!
دلم میخواهد تمام این کاغذ های ملتهب در سطل را یکجا ببلعم تا طعم گس ِ واژه ها را چشیده باشم.
دلم میخواهد بلند بلند بخوانم آواز دلدادگی ام را به گلهای نیمه جان ِ کاغذی باغچه و برقصم در میان
همین کلمه های گم شده در مسیر جمله ...
سر می گذارم روی میز،دستهای ناب مادر روی شانه های من ، یعنی خوابم برده است...
بلند می شوم و واژه های سرگردان روی کاغذ های باطله را جمع می کنم و سرازیر در سطل !!!
و عقابی می ترسد از ارتفاع.
مورچه ها هم عاشق می شوند.
و عنکبوتی به حشره ی در تارهایش دل بسته است.
اما
همه باور می کنیم انسانی را به جرم دوست داشتن
سنگسار می کنند...
و قلبم .. که محبوس ابدی است در پشت استخوانهای تنم ...
مرغ کوچک دیریا ، در کنار آبهای خلیج فارس
و به خواب می رود عقاب مغموم در قفس ...
هنوز هم به اوج می اندیشد..
به فتح آسمان ِ بی کران ..
بوی طراوت رشد یک گیاه
آیا تو بودی که در باغچه کوچک ما
یاس را کاشته ای ؟
غریقی در آب ، در انتظار دمی دیگر...
مسافری در ارتفاعی بلند ، به امید حضوری دوباره روی خاک ...
یاسربازی تا شاید این آخرین گلوله دشمن باشد ...
پشت درهای شیشه ای ، در راهرویی تنگ ، به انتظار سلامی دیگر...
و انتظار من برای میهمانی مرگ ...امشب هم این پک های مکرر سیگار وصل را ممکن نکرد ...
بی خیال و بی خبری
هی
یکسال گذشت
به سخره میگیرمت،
ترسو شده ای !
سایه ای می شوی در گریز از سایه ام.
نگاه کن ...
منم،
آری این منم که اینگونه تلخ می گریم.
نه ...
دیگر زمان التماس گذشت.
بگذار اینگونه بگویمت ...
درد در رگانم ،
حسرت در استخوانم
و چیزی شبیه آتش در جانم پیچید.
هی
وجدان بی رنق خاموشت
که تنها دستی باطل تصویری از عدالت بر آن کشیده.
به نظاره ام بنشین...
در خود فروشکستم ، در خود فروریختم ...
هر بغضم گلوگیری شد تا فریاد برنیاورم از رنجی که می برم ...
دریغا! مسکین تن من ... که پستش کردی ... و به خاری بر سر راه افکندیش
تا گرگهای گرسنه دیار خودت، ذره ذره جسمم را از هم بدرند ...
بازهم هر بغض گلوگیری شد تا فریاد بر نیاورم ...
حالا – تو –
رئیس قبیله گرگهای گرسنه
در جواب کدامین رنج، کدامین درد، کدامین فریاد
پاسخی خواهی گفت ... ؟؟
خسته از تعصب بی جا
خسته از تفکر متحجر
خسته از نگاه مشکوک
خسته ازطعنه های مکرر
خسته از واژه های مبهم
خسته ازدردهای بی درمان
خسته از دم های بی تاثیر
خسته از قصدهای بی مقصود
خسته از سیگارهای پر توتون
خسته از شراب های بی سکر
خسته از خودم - خدا - جهنم و بهشت
در حجم مشترک سکوت و فریاد ...
در تلاقی انتظار و وصل...
دیر رسیده ام ، دیر ...در فصل فسرده زمان
زمان...با کوله باری از خاطره ها و خوابها در نقطه ای موهوم
به من ِ غریبه نا آشنا بدرود گفته است ...
دقیقه ها ، این دختران سرسپرده تاریخ بی اراده ای از من می گذرند
من ایستاده ام ...آی عابران ِ مغموم.عابران ِ قافله خاموش
اهل کجائید ؟ من از تبار گرمای تیرم و فرزند گمشده همین سرزمین
با شمایم ، این مسیر کژراهه باور شماست...
آنسوی همین آبها ، پشت آن درخت کاج ، لحظه جاریست ، لذت هست
دختران ِ یتیم آواز چنار می خوانند و قصه گلهای کاغذی و خواب نیلوفران رفته تا آنسوی
آسمان ...
آی عابران من اینجایم...اینجا همین نزدیکی ...کنار همین درخت چنار...
نه ، نه ، دیر آمده ام قافله در تصرف زمان رفته است ...
با تمام بینایی ام با دو چشم بد اندیش
نمی دیدم اشاره هایت را
مرا می خواندی
نمی آمدم
ای کاش به صداقت چشمان خویش اعتماد داشتم
آنگاه دیری از این پیش
باز یافته بودمت.
باز خواندی ام ... نیامدم
طوفانی بر سرم آکندی تا شاید دگرگونی شود در سردرگمی ام
و من بی تاب در آخرین حمله ی طوفان کوشیدم
تا از جای برخیزم
خم شده بودم تا مرز شکستن
زمان می گذشت
و روح تلاشنده ی من در زندان خمیده ی تنم می افسرد
درونم نگرانم بود ـ گه گاه دلم برای خودم می سوخت
در اعماق وجودم غمی بود که خیال می کرد
تو دیر زمانیست فراموشم کرده ای
اشاره هایت را با تمام بینا یی ام نمی دیدم
چون بیابانی بی کس شده بودم ... که پامال لحظه های گریزنده ی زمان است
خیال می کردم که بی گناه مرده ام
به نا گاه
روحی در من دمید
و من تو را در قالب انسانی به چشم دیدم
انسانی در قلمرو شگفت زده ی نگاه من
دستی به سویم دراز کرد
دلم لرزید
بی تردید .. شتابناک دستانم دستانش را فشرد
و آرامشی آتش درونم را فروکش می کرد
مرا خوانده بودی
و من این بار آمده بودم
به واسطه ی انسانی که تو
به نجات من فرستادیش
خدایا چقدر دلتنگت بودم
خدایا چقدر دلتنگت بودم
مرگ در لحظه سکوت اتفاق می افتد
در واژه های روشن لذت
من در تقدیر خویش تو را خواندم و تو در تدبیر خویش جستجو کردی مرا
قیاس دو قطره باران ، عظمت ابر را بر هم می زند و طراوت آسمان و لطافت بهار را
آینه طلب نقش نمی کند،انعکاس حضور ماست در پشت شیشه جیوه ای ...
جهنم یا بهشت..چه تفاوت؟هر دو نمایشگر فقدان حضورند در لحظه..
مرگ در لحظه سکوت اتفاق می افتد...
در واژه های مبهم حسرت ...
دوباره آغاز،طلوع آفتاب و هرزه پراکنی ی واژه ها
سلام های پر ریا،سرود سرد امروز ،چمشهای متورم از گناه
واشکهای معصوم دختران آفتاب...
این است زندگی ؟!
نقطه سر خط
میخواهم دمی ،
طراوت یقین تاریکی و نسیم ملایم مهتاب
بیکرانگی ی دشت و صداقت کودکی
جاودانگی ی دریا و حدیث بی قراری ...
همه را ... همه را نفس کشم
من
در کنتراست دخترک یتيم گل فروش و هراس کودکی
که می نگرید ایشان را ازپشت شیشه ماشین
فساد را دانستم و چپاول زندگی را از چشمان ما
پس فریاد زدم آزادیم را و گریستم در خودم
گریستم با قلبی پر از نفرت ...
یادم نمی آید آخرين خنده های بی هراسم را...عشق به تاراج رفته است ...
تا طلوع دوباره خورشید چیزی نمانده است.امروز رستگار می شوم...
طلوع آفتاب ، به جرم بوسیدن آن دخترک یتيم و آموختن ۱=۱ اعدام می شوم ...
پک می زنم به سیگار دقایق عمرم
از این تسلسل ، از این زور....
مصرعی پاک اما بی مایه
مشت هایی که محصورمان می کنند ، زنجیر هایی که در بندمان می کشند
نالان...
اما نهُ کفایتی نمی کند...
زن
این پاکی نا بخشودنی
که تقدیرش هیچ گاه به دست خودش رقم نخواهد خورد
و من
هستی نهایت کوچک
خودم را حس کردم جزء پاکی از گرداب
پا در زنجیری که توان رهاییش نیست
در مشتی که خفگی حیات را ذره ذره زندگی می کند
نمی دانم چه گویم!! یا چگونه گویمتان
دهانم ره ندارد
چشمانم سوی بی سویی شده
زن این سرشت نا بخشودنی
این آفریده شده...پاک اما بی چیز
زن
این پاک بی چهره
بسان من که سرودم آزادی را با زیتونی در دست و امیدی در قلب ...
همیشه غم و ترس
نگاه هایی مردد به فردا
و صداهایی موهوم - ضجه هایی از آن سوی پنجره ها
که توهمش از مرگ تلخ تر بود
انتظار - انتظار...
در گذشت ناگذیر روزها و تکرار یکنواخت تنهایی بودم
محققانه و کنجکاو
در هیبتی معصوم و بی ریا
ای کاش در هر کلام کلمه ای گلویم را نخراشیده بود
ای کاش چون مرده ها مرده بودم
و همچون آنانی که نیامدند و نمی آیند
و نخواهند آمد
از نعمت هزار زندگی و هزار مرگ
محروم شده بودم.
ای کاش عشق را ندیده بودم...
هر چه زمان داشتم دادم
تا به من یاد دهی
که چطور از رویاهایم خدایی سازم - و دعایش کنم
تا تو
پیامبر اعظم من باشی
برتر از همه ی انسانهایی که مرگ را هر روز دعای خیرم می کردند.
هیچ گاه نمی خواستم آهسته بمیرم
آهسته می نوشتم -آهسته می خواندم - اهسته دعا میکردم
که مبادا جسارت کنم و چرت خدا پاره شود.
زندگی ابهامی است خاکستری
سراسر بغض و اهمال
که روز بیداری را هیچ کس جز مرگ نمی داند.
آه
باور نمی کنم
چه چیز را می خواهی فراموش کنم ؟!
نمی دانی؟!!!
نمی خواهی بدانی با این عشق به کجاها رفتم
دستم را تکیه گاهت کردم
قلبم را که نشانه رفته بود ( با دشنه ای لبریز از خواهش)
و هزار معمای لا ینحل در مغزم
انگار دیگر بی تو هیچ نمی دانستم...
گریه شدم
ماه ها بود تداعی تصویرم را نمی دیدم در چشمانت
سر به زیر می انداختم تا کسی اشک هایم را نبیند.
ملتمسانه تو را خواستم
با نفسم می آمدی و با نفسم می رفتی
باور نمی کردم کسی که دوستم می داشت به صورتم سیلی می زد.
همه ی خوشبختی ها با خواب و خیال آمیخته اند .
دلم نیامد به تو بگویم
برگرد!!!
انگار هنوز قانون اعدام پا بر جاست.
تنها خواستم بدانی
فرصت برای مردن من در هر ثانیه صد ها بار ممکن است.
دشنه ای که در تاریکی برق می زد
و من هنوز دوستش داشتم
دوستت دارم
با عشقی که اینک لاشه اش در قلبم مدفون است...
امشب بگذار
ماه نقره گون کند لاشه ی عشقم را
ماه نقره گون کند رویاها و آرزوهایم را...
و می اندیشم به هجوم سرد بدرود...قلبم فسرده است
دیر زمانی است طنین آهنگش را از میان سینه از یاد برده ام
چه انتظار غریبی تا انتهای مسیر!!
چیزی به ذهنم نمی رسد،خاطرات مرده اند
و من آخرین مسافرم در هیاهوی مرگ...
سرنوشت ، لجاجت مرا برای ماندن تاب کرده است
توانم نیست ... و مستحق آنچه می گذرد نیستم...
آی ، ای عابران همیشه حیات ،می خواهم بمانم
نه بسان شما که تقدیر را پیشه کرده اید
و سر سپردید به آنچه بر سرتان می آید
می خواهم بمانم...بمانم تا فایق آیم بر آنچه خواهانم
بگذار ...
می خندم ، چنان بلند که زوزه های سگهای در حال جفت گیری گم می شود
در میانه اصوات هق هق های مکررم...
آینه شکسته است و من از تکه های آن تصویر گم شده ام را جستجو می کنم
اینک مرگ از آن من است...این لطافت صادقانه حیات ...
در قمار زندگی عقل را با قلبم طاق زده ام...و به تاراج بردند انچه داشتم جز
قلبم که در سینه شمارش معکوس را تجربه می کند ...
انتظار..انتظار..این غریبه آشنا که دیر زمانی است میهمان من است...
چرا؟به انتظار چه نشسته ام ؟تا در فصلی که نمی دانم باز آید؟
یا در شب نشینی هر شبم میهمان خانه ام شود؟
آه چه انتظار مایوسانه ای!!
بگذار در آینه دوباره بنگرم..چشمهایم فراموش شده اند...
اشک ها هم با من بیگانه شده اند
با خود اندیشیدم
که چرا؟؟
تسلی تمام روز ها و لحظه های پر التهاب بودنم
اینگونه ـ اینک که نیازمندشانم با من بیگانه اند...
به ناگاه
پاسخی ذهنم را آشفت
اشک ها زلال و پاکند
معصوم - به وسعت حرمت یک لبخند
به بی تابی چشمان یک منتظر
اشک ها زلال و پاکند
و
من...
آلوده ( وسعتی بیشتر از همیشه)
محکم کردم پاهایم را بر روی زمین که تا ریشه ها رسوب کنم
و گشودم دستانم را به موازات یک صلیب و مسیح وار بر آن نقش بستم
ناگاه- به ناباوری رها شدم
چون ذره ای
در فضایی نا پاک.
اشک ها معصوم اند - پاکند
بر نمی تابند خود را بر گونه ای سیاه که منم
ملتمسانه می خواهمشان
ای وای...
بنشینید چون عرق های شرم بر چهره ای سیاه
گونه ای که آلوده ی بوسه ای پر از هوس شده است
بنشینید به حرمت همان معصومیت که در این برهوت پست تنها بر جایم گذاشت
بنشینید به حرمت این لحظه ی پایانی که مانده است از بودنم
ملتمسانه می خواهمتان
بزدایید از من هر آنچه شده ام ـ نبوده ام ـ و نمی خواهم باشم
آه در شگفت مانده ام
ناباورانه
که چطور مجبور به تکرار این همه حقارت شدم
بزدایید از چهره ام ـ همه ی حقارت ها
تباهی ها را...
نمی بر گونه ام نشست.
این سوی میز من و آنسوی میز زندگی
دارائیم ، قلبی که می تپد برای تو
من پاکباز و او قهار
تو در میانه میز و تاس در دست ...تا کدامین پیروز شویم ؟
چرخید در صفحه بازی...جفت شش،دوباره تکرار...صدای چرخش تاس
آفتاب خواب از دیدگانم ربود ... صبح بود و باز حسرت یک بوسه و دوباره انتظار...
